نظم

اله در موسم بهار بود

خوشحال خان خټک

اله در موسم بهار بود

عيش با روی گلعذار بود

با رخ و زلف او سرو کارم

در شب و روز روزگار بود

اهوی چشم تو چه آهويست

که و را شير نر شکار بود

رخ تو همچو نو شگفته گليست

عندليبان او هزار بود

قد تو در ميان ديدۀ ما

همچنان سرو جويبار بود

وقت آن خوش که بعد هجرانش

هر کرايار در کنار بود

قصه درد ما چه می پرسی

حالم از چهره اشکار بود

همچو خوشال عاشق رخ تو

نيست ممکن که در ديار بود