نظم

بکام دل نرسيدم ببوسه ای زلبش

خوشحال خان خټک

بکام دل نرسيدم ببوسه ای زلبش

اگر چه جانمن آمد بلب درين طلبش

نگار من غضب آلوده من ز ساده دلی

بقهر خنده وی اگه نگشتم از غضبش

دو هفته شد که درون پر زکين من دارد

از ينکه ماه تمامی نهاده ام لقبش

ز حور زاده پری شکل کار دم نيست

چه حاجت است که به پرسم زنسل و از نسبش

بکوی آن صنمی رفته دل نيايد باز

زبا ز نامدنش شد دو زلف سببش

گهی بروی ربايد گهی بزلف کشد

بدل ندارد کاری جز اين بروز و شبش

ز تيغ غمزه او سر متاب خوشالا

فزون ز کشتن عشاق ميشود طربش