نظم

بخط نو رسيد آن نو رسيده

خوشحال خان خټک

بخط نو رسيد آن نو رسيده

بقتل عاشقان خط بر کشيده

بدين غنبج و دلال او را چه خوانم

درون تن روان و نور ديده

ز آب و گل نظير او چه جويم

که رضوان اين چنين حوری نديده

بکام هر دو عالم دست دارد

هران کوان لب ميگون مکيده

همه روح و همه لطف ست و خوبی

ببين ايزد چه نيکو افريده

ز روهی ميرود ان گلشن حسن

ز گلزار رخش وردی نچيده

لبت از آب حيوان آب برده

رخت نور از رخ مهتاب برده

ندانم در دو چشم او چه جادوست

که از چشمان عاشق خواب برده

بتاب زلف و پيچ جعد مشکين

صبوری از دل بيتاب برده

گران بت را چو محراب است ابرو

منم چون سجده در محراب برده

بعارض دل بچشمان دين بلب روح

سلامت را همه اسباب برده

نه تنها دل ز خوشال خټک برده

که زهد از دست شيخ و شاب برده