نظم

دل طلبگار تو چندانست چو مطلوبی تو

خوشحال خان خټک

دل طلبگار تو چندانست چو مطلوبی تو

جان خريدار تو چندانست چو محبوبی تو

کان حسن و لطافت همه سر شته ناز

چشم بد دور ز شايستگی خوبی تو

سرو در باغ سر افگنده از آنست که او

قامت راست ترا ديد و خوش اسلوبی تو

روهيا يوسف عهد است نگار تو ولی

نيست اگاه ز درد دل يعقوبی تو

ما را چو دل بعشق نگارينه شد گرو

ای ناصح اين چه درد سری ميدهی برو

ما مست ساغر می عشقيم پيش ما

اين وعظ و اين نصيحت عالم به نيم جو

چشم و چراغ ديده غمديده چون تو يی

بهر خدا که لحظه ز چشم نهان مشو

هان ای دل رميده صياد چشم او

چون صيد زخم خورده اگر ميدوی بدو

باهر دو ديده افت دين و دل آمدی

باهر دو لعل آفت جان و تنم مشو

روهی تماس شعر تو نو کهنه ز اصفی

فرق معين امده از کهنه تا بنو

ای شيخ اين چه حجت برهان نموده ای

اين دلق رقعه که بر خود فزوده ای

پيوند عضو های تو بس نيست ای عجب

پيوند های دلق بران بر فزوده ای

اين دلق طليلسان تو چندان بکار نيست

چون واقف از رموز محبت نبوده ای

ما زهد خشک از تو بيک جو نمی خريم

در زهد خشک خويش ز اجناس بوده ای

بيرون برا ببين که جهان بر تو تنگ نيست

تا کی درون گوشه خلوت غنوده ای

عفو خد از جرم من و تو زيادست

لا تقنطوا از ايت قرآن شنوده ای

مخمور عشق باش چو خوشال تا بکی

مغرور زهد و ښېوه شيطان چه بوده ای