نظم

وصل او با محنت هجران خوش است

خوشحال خان خټک

وصل او با محنت هجران خوش است

در غمت گر اين بود گران خوش است

چون مراد ما نشد حاصل ز وصل

از وصالش حاصلم هجران خوش است

در جهان چون راز داران کمياست

راز اور در سينه ام پنهان خوش است

اشک را غماز و منم درويش او

چند گويی ديدۀ گريان خوش است

عشق سلطان منم درويش او

مهر شاهان بدرويشان خوش است

گه عتاب و گاه صلح و گاه جنگ

اينهمه از جانب خوبان خوش است

ناصحا از ما نصيحت وامگير

درد سر دادن بعاشق تان خوش است

زخم تيغ عشق را در مان مجوی

زخم تيغ عشق بې درمان خوش است

در فراق وی او خوشال را

روز شب با ناله افغان خوش است