نظم
حديث روی او با من بگوييد
Khushal Khan Khattakحديث روی او با من بگوييد
به بلبل از گل و گلشن بگوييد
نه ان چشم و نه آن مژگان نه ابروست
بلای دين و جهان و تن بگوييد
ز سيل اشک من پروا ندارد
دل است اين سنگ يا آهن بگوييد
شب وصل است مور اجا نمانده
تو کی گنجی به پيراهن بگوييد
زه لعل شکرين او نباتی
بکوهی ميرسد من من بگوييد
خال مشک اسای تو اسايش جانم ربود
ترک چشمان تو غارت کرد پيشم هر چه بود
صورت چين هر کجا بينم بسان برهمن
می برم بر ياد رويت پيش آن هر دم سجود
عاقبت خود را از شاخ افگند از شرم رخت
گرد دار وی در چمن گل رنگ و بوی خود نبود
ما بدشنامی ز تو خرسند و تو خرم ز بخت
صد سعادت از زبانت هر که دشنام می شنود
باوجود وسعت کام دل و جمع بتان
زاهد افسرده دل در کنج تنهائی غنود
ما زيان عاشقی بگزيده زاهد سود زهد
آن زيان را دوست ميداريم زين بيهوده سود
قتل کوهی را به تيغ غمزه خواهد آن نگار
کاش باشد اين کرم ای دوستان زان شوخ زود
هر که از جان می فروشان را گدای در شود
دير بر نيايد که فرقش لايق افسر شود
ای صبا از آب شبنم بر گل نر گس بريز
کاسه چون پر در تواند شد، چر ا پر زر شود
ناز محبوب هر چه محبوب است نه ز اندازه بيش
باده چون از حد فزون گردد صداع سر شود
ناصحا معذور خواهی داشت ما را در جنون
گر ترا هم دل اسير آن پری پيکر شود
بس کرامت ها زدردت ديده ام ان هست اين
خون دل از دست او در ديدگان گوهر شود
واعظ ما در درون خانه رندی ميکند
عيب رندان مو بمو گويد چو بر منبر شود
نامه او بر دو چشم خود نهادم باز زود
بر گرفتم تا مگر حرفی ز آبی تر شود
دل نمی خواهد مرا ازار او کردم بحل
خون خود، تا بی غم و انديشه در محشر شود
در دل او خواست چون عزم غزا اکنون رواست
گر نوايی پيش تيغش سر نهد کافر شود
چو خواهد آن پريرو تخم کام ما بر وياند
رود آن دم رقيب و آتش سوزان بباراند
چنان مغرور حسن است و ندارد هيچکس زهره
که پيشش قصه يوسف بلحن جهر بر خواند
دهم جان را بهای خاک پايش باز می ترسم
که اين محقر متاعی را از من انجا بستاند
اگر دعوی نمايد گل که در خوبی عديل او
منهم پسند اين دعوی بسر بردن بتواند
صبوحی کرده در بزم نشاط افتاد لا يعقل
که اين سان صورت نيکو باب و گل نمی ماند
همه لطفی همه نوری همانا زاده از حوری
ز حال زار مظلومان نميدانم کی ميداند
عجب نبود اگر شاه جهان در عهد خود کوهی
ترا بر مسند دولت بکام خويش بنشاند
باش تا امروز را فردا کند
عيب پيری عمر ما پيدا کند
مرگ می پوشد خدا خيرش دهد
ورنه پيری شخص را رسوا کند
بر سر ما هر چه راند گو بران
عقل کامل کار رابی جا کند
من همان مرغم که از شاخی بشاخ
برنشيند بر پرد هوا کند
در ميان خرقه پوشانيم ما
چون شهی کز خود لباسی وا کند
بر فراز نه فلک پرواز اوست
باش تا شهباز ما پرواز کند
آمدم خوشال و خوشالم هنوز
بخت باکس مر حبا اهلا کند