نظم

حديث روی او با من بگوييد

Khushal Khan Khattak

Use the arrow keys to move between words. Press Enter or Space to open a meaning and Escape to close it.

بگوييد

از بگوييد

آن مژگان ابروست

بلای بگوييد

اشک ندارد

است اين آهن بگوييد

شب است اجا نمانده

تو کی پيراهن بگوييد

شکرين نباتی

بکوهی ميرسد بگوييد

اسای تو جانم ربود

تو غارت پيشم

کجا بينم بسان

آن سجود

از افگند از

گرد نبود

بدشنامی تو تو

صد از زبانت دشنام شنود

باوجود بتان

افسرده غنود

بگزيده

آن ميداريم بيهوده

تيغ غمزه خواهد آن

کاش باشد اين ای زان زود

از فروشان گدای شود

نيايد فرقش شود

ای از گس بريز

تواند ، شود

است بيش

از فزون گردد صداع شود

ناصحا خواهی داشت

ترا آن شود

زدردت هست اين

از دست ديدگان شود

رندی ميکند

بمو گويد شود

نهادم زود

گرفتم حرفی آبی شود

نمی خواهد مرا کردم بحل

، بی شود

اکنون رواست

تيغش نهد شود

خواهد آن پريرو وياند

آن سوزان بباراند

چنان است ندارد هيچکس

پيشش بلحن جهر خواند

پايش ترسم

اين متاعی از انجا بستاند

دعوی نمايد

منهم اين دعوی بردن بتواند

صبوحی افتاد يعقل

اين نمی ماند

همانا از حوری

نميدانم کی ميداند

نبود

ترا بکام خويش بنشاند

امروز

پوشد خيرش دهد

ورنه

راند گو

رابی جا

مرغم از شاخی بشاخ

برنشيند پرد

پوشانيم

شهی کز

اوست

آمدم خوشالم هنوز

باکس مر حبا اهلا