نظم
اول به تير غمزه دلم را بدوختی
Khushal Khan Khattakاول به تير غمزه دلم را بدوختی
انگه کرشمه کردی و جانم بسوختی
ما بر سر امديم چون پروانه جانفشان
چون شمع چهره رخ خود بر فروختی
گفتی که بوسه لب خود را بجان دهم
وا يوسف جمال به ارزان فروختی
اثار غمزه تو اثر بر همه نکرد
از تاب غمزه خاطر روهی بسوختی
برو عالم عيان بودی چه بودی
برايم يک زمان بودی چه بودی
وصال او که چون عمر عزيز است
دريغا جاودان بودی چه بودی
دريغا دائما پيکان تيرش
مرا در تن چو جان بودی چه بودی
لب لعلش دوکان انگبين است
نصيبم ز ان دوکان بودی چه بودی
بر غم مدعی گه گه نگاهی
بسوی عاشقان بودی چه بودی
خدا در دل بتان را مهر دا دی
و يا صبر از بتان بودی چه بودی
بکوی او که ره دارند روهی
ز خيل ان سکان بودی چه بودی
بهار گشت در افغان همان که ميدانی
بنوش می برخ ان همان که ميدانی
برای دفع گزند پری رخان خواهم
شوم بر اتش سوزان همان که ميدانی
بغير وصل تو ما را قرار حاصل نيست
رسد ز شصت تو بر جان همان که ميدانی
مراکشی و بدل ناوری ز کشتن من
که عدل باشد و ميزان همان که ميدانی
نظر به روی تو روهی زد ور می سوزد
تو خوش نشين بحريفان همان که ميدانی
خود را بروی خوب مفتون کند کسی
وانگاه ياد محنت مجنون کند کسی
کايی بچشم ادميان ان پری نه ای
از بهر ديدن تو چه افسوس کند کسی
ساقی بيار باده که فرداست آن ظهور
دل را نه بهر نسيه چه محزو نکند کسی
بيگانگيست مذهب خوبان با اشنا
باور بعهد و قول بتان چون کند کسی
با داغ دل چو لاله درين باغ زاده ايم
از ماست هر که زاديه در خون کند کسی
دارم متاع در گرانمايه کی دهم
سود اگر بملک فريدون کند کسی
ديدم عطای چرخ از ان توبه کرده ام
باشد روا که منت هردون کند کسی
ادم صفت ز روضه رضوان بدر شوم
ما را اگر ز کوی تو بيرون کند کسی
اول وفا نکرد به خوشال بينوا
رسم وفا بجاست گر اکنون کند کسی