نظم

پير ما از می پرستی توبه فرمايد مرا

Khushal Khan Khattak

پير ما از می پرستی توبه فرمايد مرا

الله الله وقت گل اين توبه می شايد مرا

هر که از نظاره روی بتان منعم کند

پند او گيرم بدل در دل نمی آيد مرا

شوق زلف يار دارم بر جنون خويشتن

خود گواهی ميدهد زنجيری می بايد مرا

غم چو آتش دل سمندر وار مير قصد درو

راستی جز غم کنون خاطر نيا سايد مرا

از جفای خار بلبل بر نميگردد زگل

چون جفايش بيش بينم مهر فزايد مرا

نام لبت گرفتن شرين کند دهان را

خوشوقت انکه بوسد پيوسته آن لبان را

درد درون دل راگر در کشم بپوشم

ليکن چه چاره سازم اين چشم خوننشان را

از لؤ لؤ دوگوشش کامی هر آنکه دارد

از ما رسان سلامی آن نيک اختران را

هر گفتگو که باشد جز ذکر روی آن بت

نا مردم ارنبندم زين گفتگو زبان را

بر خال آن نگاری شهری و هم دياری

آن عاشقم که بازم بر خال او جهان را

مجنون و ذکر ليلی فرهاد و ياد شيرين

در پيش شان چه خوانی صد گونه دا ستانرا

در کار عشق بازی مجنون وقت خويشم

جز خون دل چه ارم بيوقت مهمان را

در دل خيال رويت مهمانم ليلی

درده ز عشق ليلی برباد خاندان را

در هر رهی که بيند کوهی سگان کويت

بر چشم خود گذارد پاهای ان سگان را

نوبهار ومی و معشوقه و جام است اينجا

زهد و پرهېز و ورع راچه مقام است اينجا

قصه کوتاه که در مذهب ما ای صوفی

غير می هر چه بود جمله حرام است اينجا

يا رب آن معبچه را هيچ گزندی مرساند

که برويش نگران خاص و عوام است اينجا

شاه من تند مران رخش که بس مردم شهر

بهر نظاره تو بر در و بام است اينجا

پيشم از مشک خط دم مزن ای مشک فروش

که پر از نگهت آن زلف مشام است اينجا

می نوازم خوش لحن بجادوی نفس

آهوی کوه و بيابان همه رام است اينجا

با نوايی سخن ننگ مگوييد دگر

مست عشقست نه ننگ است و نه نامست اينجا

از و دل بر گرفتن کار من نيست

که از جان سير گشتن کار تن نيست

چمن را گرچه گلها بس شگرفست

ولی همچون رخت گل در چمن نيست

مرا گويی بگو وصف دهانم

چه گويم چون در و جای سخن نيست

من و سودای رويت تا که هستم

اگر چه خود ترا پروای من نيست

غمت تا در دل و جانم وطن کرد

مرا در کوچه شادی وطن نيست

چرا خوشال را پرسی که چونی

مگر از چهره او مبرهن نيست