نظم

شاه شاهان محمد عربی است

Khushal Khan Khattak

شاه شاهان محمد عربی است

پاک پاکان محمد عربی است

نام او زقاف تا قاف است

مرد مردان محمد عربی است

شهسواری که بر فلک تازد

بخدا ان محمد محمد عربی است

چشم ظاهر بين مردم مردم چشم سر است

عاقلان را در دوران چشم چشم ديگر است

سوسن ازاده دارد ده زبان در حمد او

راستی در باغ و صحرا هر گلی پيغمبر است

دل که قانع گشت اورا گنج قارون گومباش

گر نبارد ز آسمان باران غم نيلوفر است

من غلام همت آن کو طمع را سد به بست

گر چه نان جوندارد جانمن اسکندر است

ښېوه جود و کرم هر کس که دارد حاتم است

آنکه نستاند نخواهد او ز حاتم خوشتر است

شاباش و ميرباش و عاقبت هيچ است و هيچ

از برای عشرت ده روز اين شور و شر است

بر فراز چرخ بالا بر شدن و دشوار نيست

ترک دنيا و از بالا بر شدن را شهپر است

نفس نافرمان درونم ديو بيرونم غنيم

از کجا يابم رهائی من که هر سو چنبر است

واژگون جامی ست چرخ نيلگون همچون حباب

تا نه پنداری که در جام نگون شربت درست

دل منه بر دينی و بر جاه و بر اقبال او

بيوفايهای دنيا پيش دانا اظهر است

ملک سنجر از حدود کاشغر تا شام بود

ملک از ان ديگران شد ليک نام سنجر است

در درون گور او باشد مگر عظم رميم

گر چه گور پادشاه ملک از خشت زر است

عاقبت برخاک خسپی زير بالين خشت

گر ترا بلغار بالين و ز ابريشم بستر است

بگذارند در دل اين انديشه خواهم بد شد

ضعيف هر که در ناز و نعيم دهر دون تن پرور است

زهر در کامت بريز د زينهار از وی حذر

با تواز راه خديعت خصم شير و شکر است

ياران کزوی ترا ياری رسد در وقت کار

ورنه منکر روی او همچون درخت بې بر است

باغبانا از خزان و دی يکی انديشه کن

گر چه در وقت حمل باغ تو با زيب و فرست

حرف خاص ازبهر خاصان حرف عام از بهر عام

گوش نا محرم سروش غيب را کی در خور است

معصيت مقبول طاعت رو چه استغنا است اين

کس نيارد دم زدن اينجا که حکم داور است

قاصد امد از ديار يا رمن اورد خط

گويا هر حرف او خوشبو ز مشک اذفر است

يار در عالم نماند از هيچکس ياری مخواه

در چنين عهدی کسی گو يار ميخواهد خر است

عهد بی تدبير و بی داد و دهش انصاف تو

جندا دور را بنا ميزد چه صاحب افسر است

تا چه بازی رخ نمايد تا چه ايد از فلک

ماه بختم در محاق و مهره ام در ششدر است

شاه عالمگير را بايد ثبات عدل و داد

گر ندارد اين دو چيز اخر زوال کشور است

قيمت گوهر نميداند مگر گوهر شناس

از زبان مرد صاحب دل سخن چون گوهر است

راستی را پيشه کن دانکه دم مردی بزن

مرد گر ميبود در عالم چو شاه خيبر است

شاه مرغان شکاری باز است

انکه محبوب شماری باز است

آنکه بر دست شهان دارد جای

بو العجب صنعت باری بازاست

کوهی و بحری دشنقاری ترا

گر بما باز گذاری باز است

همه مرغان شکارند بکار

راستی از همه کار باز است

آنکه از چنگل خود نگذارد

دل اين خسته بخواری باز است

مال و اسباب جهان جمله ترا

بر من اين تحفه گر اری باز است

دل به مرغان هوا نسپاری

ای پسر گر به سپاری بازاست

شاد و خوشال در آندم باشم

بينم که از درکه در آری باز است