نظم

شير و شکر

Khushal Khan Khattak

Use the arrow keys to move between words. Press Enter or Space to open a meaning and Escape to close it.

نياسايد بی دردت !

لشکر تو اکنون

تو گزينم توبينم

نوبهار است باجودست

روزی بيش نبود هزار

ای دريغا گربماندی

است اين سيب زنخ دست ماست

کز تو برديم جور

آهوی تو از ربود

نديدم هيچ آهو چېر چېر

گفتم ای از گهی يادايدت

گفت آيی بيادم

نشين ای چکل

لمعه باشد جای

ونبات شهد يکجا ای

آری آری آن آن لبان آن

فرمايی ترا فرمايی رواست

از تو ای از

ځار تو گردم تيغ خودکشی

تيغ ديگران خونم ترا باشد

هيچ تو نيايد

نميدارد

نرود تو

شړې

دلش شيری لکښوې

ای شيری لکښويې

بمن ميگفت تو رفتم

چشمی نميگردی ازين کوبر

گشتم لاغر نحيف

نيست فرقت مرا وخوړل

جور از ونهايت بيش

نمايم

بيگاه آه ماست

سختت نشد

بخ بخ ای

کنم سازم

کناره

کی گويم از فراقت

نکند

توچه سنگدل نگاری

وکړه

فراقت بميرم

شې

عشاق بی

ستمگاره

گاهی

ای

ويستلو

بچه

نکنی کاندې

بنشين

سرت گردم وته خاندې

لاف لطافت راغلې

از غايت خجلت سرگشته

گاهی تو بخرامی اويزاندې

کبک حبطه

گاهی وخاندی

مبر بگردد تو

چرا تو

تو

شيفته

بگرد تو گشتن

تو

اين ترا کی يابم

تو از

منم ترا نمی بينم

نيست

نمی متحمل بروز

دلم

تو چونم بگويم ای

چنانکه تشنه ناشکېبا

ای لاهوری

پيشت

پردای دارد

انرا تو

خواهی کنی شادم

يکخنده

غمهای تو جانم

ابر

بتو بينم

جنگی خندی

اينهاست خمسوري

خوبت