نظم

يار من يا ز اغيار نميداند حيف

Khushal Khan Khattak

يار من يا ز اغيار نميداند حيف

قدر ياران وفادار نميداند حيف

جز جفا و ستم و جور که ميداند خوب

مهر را اندک و بسيار نميداند حيف

انچنان بی خبر از باده دوشين ديدم

کين زمان مست زهشيار نميداند حيف

رنج و بيماريم از نرگس بيمار و لبست

سنگدل پرسش بيمار نميداند حيف

روز و شب در غم او خون ز مژه ميرانم

حالت ديده خونبار نميداند حيف

يکدم از گوش کنی با تو دو حرفی دارم

دلبرم حال دل زار نميداند حيف

لطفهای که زمعشوق به عشاق سز است

روهيا جمله بيکبار نميداند حيف

در دور چشم مست تو ای دلربا صنم

بی باده مست ما هم و بيمار و مانده هم

عمريست ز فراق تو رنجور مانده ام

بهر خدا به پرسش من رنجه کن قدم

نهفته رو کرشمه کنان ميروی به ناز

راهی که پانهی تو بران ديده می نهم

و نيم و با خال خط کنون

باز از چه روبجان و دلم ميکنی ستم

به پيش رويت ای ناز کبدن گل را چه ياد آرم

به پيش لعل ميگونت می و مل را چه ياد آرم

به پيش تير مژگانت به پيش چشم فتانت

خدنگ شست ترکان، سحر بابل را چه ياد آرم

به پيش قامت دلجوی و پيش زلف شبرنگت

نگارينا در خت سرو وسنبل را چه ياد آرم

چوشد يکبارگی در عشق مهرويان دل از دستم

د گرای پند گو صبر و تحمل را چه ياد آرم

چو روهی در حديث آيد نبات و شکر افشاند

دراندم طوطی و خوشگوی بلبل را چه ياد آرم

چون نظر بر خال خوبان داشتم

تخم غم را در دل خود کاشتم

تا شدم مفتون زلف ان نگار

خود بر سوايی علم افراشتم

خوبرويان را وفا کمتر بود

بر غلط بود آنچه من پنداشتم

گوش از آن کردم بقول پند گو

از تو ميگويد سخن آنگاشتم

روهی ام از پيش خوبان چگل

ميروم دل پيشان بگذاشتم

شمع سان سوختن آموخته ام

چهره خويش بر افروخته ام

تا سحر آه کشان ناله کنان

فرق تا پای بدل سوخته ام

نيست يک لحظه ز عيشم خبری

همه اسباب غم اندوخته ام

نام خوشال و خوشی ناديده

واژگون نعل مثل دوخته ام