نظم
ايز د چو چشم شوخ بتان را بيا فريد
خوشحال خان خټکايز د چو چشم شوخ بتان را بيا فريد
جادوی بر دن دل و جان را بيا فريد
تا صيد عاشقان کند از بهر دلبران
زان رو فلک تير و کمان را بيا فريد
نازم بقدر اتش که چو آئينه لب
صانی جان سکند لان را بيا فريد
بنگر که باغبان قضا در رياض حسن
سرور و ان غنچه دهان را بيا فريد
گويا برای خاطر عشاق در ازل
سمينبران موی مان را بيا فريد
ميخواست تا که قدرت خود را عيان کند
فصل بهار و فصل خزان را بيا فريد
کوهی اگر زمانه فرستد هزار غم
از غم چه غم چو رطل گران را بيا فريد
چشم مخمور تو اخر کار کرد
زاهد صد ساله را می خوار کرد
من مگر از حال عشق آگاه نييم
شيخ صغان را ز دين بيزار کرد
سخت می پيچد بر و عشق بتان
هر که امروز از بتان انکار کرد
باز را در بند عشق اورده است
شير را در پيشه عشق اشکار کرد
در درون عاشقان زار نهان
عشق اندر کوچه ها اظهار کرد
عاشق بيچاره اندر عاشقی
بر جنون خويشتن اقرار کرد
روی زرد و آه سرد و چشم تر
عشق خوشال را چنين بيمار کرد