نظم

بيرون زياد لعل تو گر لاله در دل است

خوشحال خان خټک

بيرون زياد لعل تو گر لاله در دل است

داغ دل خراب از ان لاله حاصل است

باران ديده راه تر دد نمی دهد

خلقی بگشت باغ و مرا پای در گل است

از کشته پشته پشته درين ره بهر طرف

يا رب نگاه دار چه خونخوار منزل است

ماندن زيار دور و شب و روز زندگی

يک لحظه دور بودن من زهر قاتل است

سير آمدن ز جان خود اسان بود بسی

سير آمدن ز روی بتان سخت مشکل است

انگشت عيب جوی بجايی نمی رسيد

در حسن و در جمال بغايت مکمل است

مستور گشت شاهد و معدوم شد شراب

افغان من ز دست شهنشاه عادل است

از دست دل خجل شد ام اه چون کنم

پيرانه سر جنون جوانی که در دل است

دلم ربوده ان زلف و خال و ابرويت

چه خوش هلال چه خوش دام و دانه دلجويت

لبت مسيح صفت مرده را روان بخشد

عجب طبيب طبيعت شناس هر خويت

مرا که دل بشد از دست ای نصيحت گوی

گذر بيهوده گفتن بيا دم ان کويت

گذر قصه فردوس و جنت و طوئی

که اين متاع گرامی بهای يک مويت

اگر چه تير عدد جانستان بود خوشال

مرا خدنگ بلا ان دو چشم جادويت