نظم
دلم بردی اگر در قصد جانی
خوشحال خان خټکدلم بردی اگر در قصد جانی
بکن بسم الله اينک هر چه دانی
به تيغ غمزه توگرم بميرم
بيابم از تو عمر جاودانی
لبانت را چه گويم ان دو زلفت
ميان ظلمت اب زندگانی
وصال آن پريرو رايگان نيست
ببايد باختن جان رايگانی
اگر روهی ترا در دل الم نيست
چرا از ديدگان خون می چکانی
لطف بيحد و بيعد کردی
اينکه قتلم به تيغ خود کردی
تيغ تواب زندگانی داشت
کشتی و زنده ابد کر دی
هر جفاييکه از تو بر دل ماست
صد وفا را برو حسد کردی
فارغ است از سرير و افسر و جاه
کز گدايانش نامزد کردی
دل ز من خواستی و جان دادم
جان من باز گو که بد کردی
چه شرابيست اينکه روهی را
بيکی جرعه بيخرد کردی
من مظلوم را بر هر نگاهی
تظلم ميکند ان کج کلاهی
چه می پرسی که چونی در غم دوست
دو چشم خونفشان دل پر ز آهی
دلم چون بلبل شوريده در وی
تنم چون جاله خاشاک و کاهی
دلا درعاشقی بنگر بعالم
که دارد همچو من حال تباهی
نظر بر خوبرويان گر گناه است
ندارم طاعتی بس جز گناهی
بر آن لب خال مشکين را چه خوانم
دکان قند وهندوی سياهی
ندارم طاقت روز جدايی
فغان گر بگذرد سالی وماهی
تو ای بر راه او افتان و خيزان
ز دور بر متاب از داد خواهی
من ان صيدم که بر فتراک بستی
به تير غمزه جانم را به خستی
غباری بودم و دامان بدستم
تو چون بادی ز دست من بجستی
نخواهم يکزمانی زيست بيتو
که در جسمم بجای جان تو استی
چان زين جور جان تسکين بيابد
مراکشتی و بی پروا نشستی
نمکدان دلم از خون تهی ماند
نمک خوردی نمکدان راشکستی
بجان مشتاق ديدارتو استم
يکی بنگر همی دانم که مستی
ترا خوشال اين دولت پسند است
که پيش پای اوچون خاک هستی