نظم
دلم بردی اگر در قصد جانی
Khushal Khan KhattakUse the arrow keys to move between words. Press Enter or Space to open a meaning and Escape to close it.
دلم بردی
بکن اينک دانی
تيغ غمزه توگرم بميرم
بيابم از تو جاودانی
لبانت گويم زلفت
زندگانی
آن پريرو رايگان نيست
ببايد باختن رايگانی
ترا نيست
چرا از ديدگان چکانی
بيحد بيعد
اينکه قتلم تيغ
تيغ تواب زندگانی داشت
کشتی
جفاييکه از تو ماست
صد
است از جاه
کز گدايانش
خواستی دادم
گو
شرابيست اينکه
بيکی جرعه بيخرد
نگاهی
تظلم ميکند کج کلاهی
پرسی
خونفشان آهی
دلم
تنم خاشاک کاهی
دلا درعاشقی بنگر بعالم
دارد همچو
خوبرويان است
ندارم طاعتی گناهی
آن مشکين خوانم
وهندوی سياهی
ندارم
فغان بگذرد سالی وماهی
تو ای راه خيزان
متاب از خواهی
صيدم فتراک بستی
غمزه جانم خستی
غباری بودم بدستم
تو دست بجستی
نخواهم يکزمانی زيست
جسمم بجای تو استی
چان جور بيابد
مراکشتی بی نشستی
دلم از تهی ماند
خوردی راشکستی
بجان ديدارتو استم
بنگر همی دانم
ترا اين است
اوچون
Dictionary meaning