نظم

رباعيات

خوشحال خان خټک

منکه خوشالم خټکم ز چه رو

منت سفله ور ذاله کشم

وقت مردن ز دست هر دونی

شرت اب زندگی بچشم

يک نيمه بلهو و عمر باطل بگذشت

برخی بغم شکل و شمائل بگذشت

ای دل پس ازين مباش چون بيخبران

از بهر خدا که عمرت از چل بگذشت

امروز به از قصر شاهان خانه ماست

چون ان بت بگزيده بکاشانه ماست

گنجی که به کنجی ويران طلبند

اينجا بطلب که گنج ويرانه ماست

پيری که در وقوت و ادارا کی نيست

و ز عشق بتان در دل او چاکی نيست

ريش پدرم سياه در عمر دراز

ريش من اگر سفيد شد باکی نيست

چون ننوشتم می درين فصل که ارد يار گل

خاک ز گل خار گل خس گل و در وديوار گل

پيکر ساقی سرا پاگويی از گل ساختند

دست گل پاگل بدن گل چهره گل رخسار گل

ای نفس فضول از فضولی باز ای

چون مردم جو فروش گندم منمای

هيچی تو و از تو هيچ چه خيزد هيهات

بيهوده مگوی ببر زمان ژاژ منمای

مرا گر جان رود از مهر آن مه بر ندارم دل

که جان دادن بود اسان ودل برداشتن مشکل

چو آب زندگی گر بگذری بر خاک مشتاقان

همه چون سبزه از مهر تو برارند سر از گل

من از تو جدا نبوده ام تا بودم

اينست دليل طالع مسعودم

از هست تو ناپديدم از معدونم

و ز نور تو ظاهرم اگر موجودم

افغان پسری که هست اشوب جهان

گرديده از او خانه صبرم ويران

هر گز نکند گوش به افغان کسی

ای همنفسان ز دست افغان افغان

از شرب مدام لاف مشرب توبه

و ز عشق بتان سيم غبغب توبه

در دل هوس کنار و بر لب توبه

زين توبه نادرست يا رب توبه

مرا غميست از ين روزگار سفله

که شرح شمه آن قصه ايست دور و دراز