نظم
نيست دمی که نرگست فتنه بپانمی کند
Khushal Khan Khattakنيست دمی که نرگست فتنه بپانمی کند
نيست شبی که ديده ام بی تو ژړا نمی کند
آنچه دو لعل تو کند آب حيات کی کند
آنچه دو زلف تو کند مشک خطا نمی کند
نگهت زلف مشک بوی طلبم با آرزو
چون کنم اين ترحمی باد صبا نمی کند
کيست که ديده چشم تو مست تمام او نشد
کيست که ديد روی تو بر تو دعا نمی کند
وقت بهار ميرود بلبل خوشنوا بخوان
دور نشاط گل چو عمر هيچ وفا نمی کند
روهی و جور مهوشان درد و بلای عاشقی
لذت درد ياد رفته يا دوا نمی کند
هر که در کوچۀ آن ماه مکانی دارد
کفر محض است اگر ميل جنانی دارد
کام دل يافت که از چشمه خضر افزونست
انکه از لعل لبت روح و روانی دارد
شانه را وصف دو زلفين سياهت شايد
که بهر موی از ين ښېوه زبانی دارد
ای نسيم سحری غنچه گل را بگشای
بلبل سوخته دل با زفغانی دارد
گنج وصلش که درو هر دو جهان را گنجی
نيست اين گنج که اکسير بيانی دارد
گرنييم اهل و رع عيب من ای شيخ مکن
هر کسی در دل خود زعم و گمانی دارد
چند پرسی که ترا تير ز شست که رسيد
آنکه زابرو و مژده تير و کمانی دارد
تو مپندار که تنها دل خوشال ربود
کيست که او عاشق او نيست که جانی دارد