نظم

ز هی لطافت رويت چو لاله در بستان

Khushal Khan Khattak

ز هی لطافت رويت چو لاله در بستان

زهی طراوت حسنت چو گل تر و تابان

زهی قدت که بسر و التفات او نبود

زهی چه ذقنت چاه يوسف کنعان

زهی دو زلف کجت تيره روزگاران را

سلاسل است همه اوفتاده اند در ان

بگاه خنده چو لب های خويش بگشای

دُر و جواهر و ياقوت می شوندار ز ان

کرشمه کن بخرام و طرف بوستان آی

که در هوای تو گلهای گلشن اند نگران

ز حسن و دلبری و خوبی و کرشمه و ناز

همه تو داری ای دلربای شاه بتان

باين لطافت و خوبی دريغ و افسوس است

که نيست در دل سنگين تو ز مهر نشان

بزلف و خال تو روهی مگر سری دارد

که شد شکنج پريشان و تيره و ژولان

هر کرا يار وفادار گزيد اين دل من

غير نوميدی ازو هيچ نديد اين دل من

از غم و غصه هر ناکس و کس هيچ نشد

هست از آهن و فولاد پديد اين دل من

ترک مقصود بمقصود رسيدن باشد

شکر الله که بمقصود رسيد اين دل من

عاشقی چيست غم و درد و بلا ربودن

سالها شد که ز روی تو کشيد اين دل من

اهل ناياب چو عنقا شده در دور قمر

زين سبب از همه آفاق بريد اين دل من

سينه را کرد تهی از غم هجران شب و روز

از ره ديده بدامان بچکيد اين دل من

شاهباز ست که مرساعد شه را شايد

گر چه بيهوده بهر گوشه پريد اين دل من

سينه را چاک کنم حال دل خود بينم

همچو خوشال چه در گوشه خزيد اين دل من